تبليغاتX
غزلك
غزلك

پوشيده چه گوئيم ، همينيم كه هستيم ...

Home Email Archive Designer
 

چند وقتی هست که شبکه های تلویزیونی ایران کارتن های دوران بچگی دهه ی دومی ها و سومی ها رو داره نشون میده ؛ حالا دیگه احتمالاً خیلی از هم سن و سالهای من با بچه هاشون این برنامه ها رو نگاه می کنند ، وای که من چقدر این کارتن های قشنگ با آهنگهای ملایم و گوش نواز و همینطور با شخصیتهای جالب و دوست داشتنیشون رو به همراه دوبله بسیار خوب دوبلرهای توانمند ایرانی با صداهای دلنشینشون دوست دارم و برام تداعی خاطرات روزهای بسیار شیرینی رو میکنند ؛ همون روزهایی که به عشق دیدن این برنامه ها به محض اینکه از مدرسه بر می گشتم شروع به انجام دادن تکالیفم می کردم تا با خیال راحت ، اجازه دیدن برنامه ها رو داشته باشم ؛ چند روز پیش کارتن مهاجران به اتمام رسید و حالا هم کارتن هنا دختری در مزرعه از شبکه یک سیما از ساعت ۱۸ به بعد هر روز عصر در حال پخش شدن هست ، با تماشای دوباره این کارتن ها شور زندگی در همه ما زنده میشه و اینکه هنوز کودک درونمون زنده هست ، خوشحال میشیم  برخی از برنامه های خاطره انگیز دوران بچگی های ما : مهاجران ، هنا دختری در مزرعه ، بلفی و لیلی بیت ، بل و سباسدین ، بچه های کوه آلپ ، واتو واتو ، زبل خان ، پلنگ صورتی ، دختر مهربون ، پینوکیو ، چوبین ، سه کله پوک ، هادی و هدی ، بینوایان ، ملوان زبل ، سرنتیپیتی و کنا ، جیمبو  و کلی کارتن های قشنگ دیگه ... من که دیدن این کارتن های آرامش دهنده رو به دیدن کارتن جدید کامپیوتری که بیشتر تنش ایجاد میکنه ، ترجیح میدم !

یادش بخیر دوران خوش بی خیالی ها

پ.ن : دیشب اطلاع پیدا کردیم که برای هفته بعد به یه جشن عروسی دعوت شدیم و دیگه اینکه دو تا تعطیلی نسبتاً خوب به مناسبت عید قربان و غدیر در پیش رو داریم و در حال برنامه ریزی هستیم تا به امید خدا به بهترین شکل ممکن ازشون استفاده کنیم و خوش بگذرونیم  ! امیدوارم همیشه خوش باشید .

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1388/09/03 ساعت 8:33 توسط غزاله |


 

خوب نهمين ماه سال يعني آذر هم از راه رسيد ، ماه ميلاد تن من و امير ، به گفته يكي از دوستان وقتي ۲ تا آذري مي خورند به تور هم چه قيامت كبرائي برپا خواهد شد

كارهاي آخر هفته تقريباً خوب پيش رفت ، فرصتي دست داد تا از يك نمايشگاه خوب كتاب هم ديدن كنم و چند جلد كتاب خوب و مورد علاقه ام رو بخرم ، دلم نمي خواد مثل بعضي ها صرفاً كتاب بخرم تا قفسه كتابخانه رو پر از كتاب كنم ، خوشبختانه توي خونه ما خيلي فضا براي نگهداري اضافي خيلي چيزها از جمله كتاب نيست ، مي خوام همون مقدار اندك رو واقعاً بخونمشون و ازشون درس ياد بگيرم . البته اگه مبحثش مورد علاقه ام باشه مطمئنم كه رغبت بيشتري براي خوندنش دارم ؛ هفته گذشته بنام كتاب و كتابخواني و همچنين كتابداري نامگذاري شده بود ، با كمي تاخير مناسبت هفته گذشته رو به همه دوستان عزيز كتابدار و اطلاع رسانم تبريك ميگم و براي همه آرزوي موفقيت ميكنم .

پ.ن : از دوست عزيزي كه با وجود اينكه گاهي اوقات خودش رو حتي نشون هم نميده ولي همه جوره پيگير و جوياي احوال من و زندگي ام چه در دنياي واقعي و چه در دنياي مجازي هست ، ممنونم ! تازه متوجه شديم كه زندگي شخصي ما چقدر براي برخي از دوستان مهم هست كه اينقدر انرژي و همينطور زمان با ارزششون رو براي اون صرف مي كنند ، پس تا دير نشده بايد تشكر مخصوص ازشون داشته باشم !

 

شاد باشيد و شادي بخش

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1388/09/01 ساعت 14:30 توسط غزاله |


 

امروز چهارشنبه آخرين روز كاري من در هفته هست و از اونجاييكه من امروز زودتر هم تعطيل ميشم و همينطور هواي تهران عاليه و بوي نم ، بوي بارون و ديگه اينكه بوي شمال مياد ، بنابراين حالم خيلي خوبه

روز خوبي رو در كنار اميرخان شروع كردم ، چند وقتي هست كه امير صبحها منو به شركت ميرسونه و عصرها هم يا خودم برميگردم و يا با برخي از همكاران ، فكر ميكنم نياز به آرامش بيشتري داشتم تا حداقل از استرس رانندگي در امان باشم ،‌ البته مسير رفت و برگشت من معمولاً با ترافيك نسبتاً رواني همراه هست و كلاً مسافت محل كارم تا محل زندگيم خيلي زياد نيست ولي اين پيشنهاد امير خان بوده كه خواسته تا چند وقتي اينجوري صبحها در كنار هم روز قشنگتري رو شروع كنيم .  

البته امروز عصر بايد جايي برم و امير ماشين رو دم شركتمون گذاشته تا با توجه به اين هوا و اينكه ممكنه راحت ماشين گيرم نياد راحت تر به كارهام برسم .

احتمالاً آخر هفته پركاري رو در پيش رو خواهم داشت ، احتمالاً امشب با امير جايي بريم ، فردا ( ۵شنبه ) هم كه كلاس دارم و جمعه هم كه احتمالاً كارهاي عقب مونده خونه ، نظافت ، استراحت و يا شايد هم رفتن به مهموني و سر زدن به دوستان و يا بستگان و شايد هم با توجه به لطافت هوا ، زدن به دل طبيعت !

بايد در مورد تحقيق كلاس فردا در اينترنت جستجو كنم و خودم رو براي ارائه اون آماده كنم . ميگما خدا پدر اونيكه اينترنت رو اختراع كرده بيامرزه ، من هميشه وقتي كه دنبال مطالب خاص و يا تحقيقات علمي هستم دوباره به خودم ميام و به اين مطلب بيشتر فكر ميكنم كه علاوه بر وبگردي و سرگرمي و وقت تلف كردنهاي بيخودي و ... تو اين محيط ميشه دنبال مطالب بهتر و مفيدتري هم بود كه براي ارتقاي فكري و علمي ما هم مفيدتر باشه ، اينجوري با ياد گرفتن مطالب جديدتر قطعاً روحمون بيشتر ارضاء ميشه و به آرامش بيشتري ميرسيم ! من كه اينجوريم ، شماها رو نميدونم ؟!

آخر هفته خوبي رو براي همه خوانندگان عزيز آرزو ميكنم ...

شاد باشيد و شادي بخش

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/27 ساعت 8:39 توسط غزاله |


 

حضور هیچکس در زندگی ما اتفاقی نیست ، خداوند در هر حضوری رازی نهفته ، خوشا آن روزی که دریابیم این رازها را !

فصل پائیز رو دوست دارم چون تو رو به من داد ، آبان رو دوست دارم چون طعم شیرین عشق رو با بودن در کنار تو به من چشوند ، تو رو دوست دارم چرا که عاشق بودن و عاشق موندن رو به من یاد دادی !

ماه آبان برای من پر از خاطره هست ، خاطراتی شیرین که در زندگیم رقم خورده با وجود امیر عزیزم !

امروز هشتمین سالگرد عقد ماست و ۱۰ آبان هم هفتمین سالگرد ازدواجمون بوده ! وای که چقدر لحظه لحظه های زندگی زود میگذره ، خوب بخاطر دارم دختری ۲۱ ساله که تموم وجودش پر از اضطراب و هیجان به همراه شور و شادی قبل از ازدواجه ، اینکه آیا این انتخاب درسته ؟ اینکه آبا ما به درد هم می خوریم ؟ اینکه من ممکنه که پشیمون بشم یا بلعکس ممکنه اون پشیمون بشه یا نه ؟ و بالاخره اینکه آیا باید از آینده ای که هیچی ازش نمیدونم بترسم یا همه چیز رو به زمان بسپرم ؟! سرانجام با همه این حرفها با یاری خدای مهربون و با کمک بزرگترها و به قولی یک یا علی گفتیم و عشق آغاز شد ، با امید خدای بزرگ زندگی مشترکمون رو شروع کردیم و چیزی که برای من بیشتر از همه ارزش داشت پافشاری امیر در به دست آوردن من بوده و اینکه قول داده بود بتونه روی پای خودش بایسته و انصافاً هم با یاری خدا تا الانش که اینطوری بوده ( البته اون یه خانوده خوب هم داره که در مواقع لزوم در کنارش هستند ) ولی با این وجود ذات خودش هم روی پای خود ایستادن ، مردانگی ، اسقامت ، صبر و تلاش در زندگی هست و همین موضوع برای من خیلی با ارزش و قابل ستودن هست !

من مطمئنم اگه الان هم امیر خان ازم خواستگاری میکرد با صدائی بلندتر بهش " بله " می گفتم و اصلاً اگه نمیومد خواستگاریم ، خودم میرفتم و بهش پیشنهاد ازدواج میدادم !!!  اینها رو نمیگم تا امیر خوشش بیاد چرا که من و اون خیلی خوب از دل هم خبر داریم ، تو این چند سال ، چه در خوشی ها و چه در ناخوشی های زندگی ما امتحانات زیادی رو به همدیگه پس دادیم  و فکر میکنیم که هر دومون هم با نمره خوبی قبول شده باشیم ؛ البته امیدوارم من اشتباه نکرده باشم ! 

امیر من : خدای مهربون رو هزاران بار شکر میکنم بخاطر حضور پرمهر و با ارزشت در زندگیم و از اینکه در همه حال در کنار منی ازت بی نهایت تشکر میکنم ، برات صمیمانه و از ته اعماق قلبم بهترین هارو در کنار سلامتی ، سعادتمندی و شادی چه در کنار من و چه بی من می خوام ، نمی خوام خودخواه باشم و زنجیر اسارت به گردن کسی بندازم ، همه ما انسانها آزاد آفریده شدیم ، من و امیر خان سعی میکنیم به آزادیها ، علائق و سلائق  هم در کنار عشق و محبت و علاقه به همدیگه احترام بگذاریم  و شکر خدا که تا حالا هم موفق بودیم !

پ.ن : بهتره تا دیر نشده برم و تدارک یه شام خوشمزه و همچنین شب خوب و به یاد موندنی رو ببینم  !!! در بزم عاشقونه ما جای همه دوستان واقعی دلپاک سبز سبز سبز هست !

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1388/08/24 ساعت 16:59 توسط غزاله |


 

 

 

عاشق باش ، طوریکه انگار هرگز نا امیدت نمیکنه ؛

کار کن ، طوریکه انگار به پول احتیاج نداری ؛

برقص ، طوریکه انگار هیچکس نگاهت نمیکنه ؛

آواز بخوان ، طوریکه انگار هیچکس صداتو نمیشنوه ؛

زندگی کن ، طوریکه انگار تو بهشتی !

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1388/08/19 ساعت 8:39 توسط غزاله |


Home | Archive | Email