تبليغاتX
غزلك
غزلك

پوشيده چه گوئيم ، همينيم كه هستيم ...

Home Email Archive Designer
 

شاهزاده کوچولوی ما دقیقاً در آخرین روز ده ماهگی اش موش موشکی چهار دندانه بود و من در عصر روز چهارشنبه دو جوانه ی کوچک از مروارید را در قسمت پائین جلوی دهان کوچولویش دیدم !!!

اين روزها ديگر شير مامان غزال را هم نمي خورد ، در حال ترك كردن است ، هرچند كه اوايل پس از زايمان ، شير دادن برايم كاري سخت بود و بدتر از آن زخم شدن سينه درد داشت ولي لذت سير كردن فرشته كوچولو و ولع او براي در آغوش ماندنم آنقدر دلچسب و خوب بود كه سختي را دلنشين ميكرد ؛ به هر حال من دلم تنگ ميشود  هر چند كه اين مراحل از رشد او حاكي است و خدا را شكر كه همه چيز در اين مورد مرتب است . حالا ديگر غذا مي خورد و البته شيرخشكش را كه از قبل هم با توجه به كمي شير من مي خورد ؛ پس نوش جانش

دیروز برای اولین بار خودش را بصورت سینه خیز به پشت در اتاقی رساند که من در آن بودم ، تنها مانده بود و آن وقت دیدم صدای نق نقش از پشت در میاید ، تازگیها دوست دارد در اکثر وقتها در کنارش باشیم ، سرش را بر روی شانه هایمان می گذارد و آرام می آرامد و یا اینکه در هنگامی که امیر و بخصوص من دراز می کشیم در کنارمان دراز می کشد و بازی می کند و گاهی همینطوری به خواب می رود ، بنظر ما او بهترین پسر دنیاست ، شاید دیگر چنین فرزندی گیرمان نیاید  دیشب هم حرکتش در خواب خیلی جالب بود ، هر چند که در نوزادی هم در خواب لبخند میزد و همینطور می گریست اما نیمه شب قبل حدود ساعت سه دو سه باری در خواب با صدای بلند به قول امیرخان ، غش غش خندید و از آنجائیکه او هنوز با ما می خوابد ما هم از صدای خنده اش بیدار شدیم و خندیدیم ، گوئی فرشته ها در رویائی سبز و قشنگ ، پسرکم را به خنده وا میداشتند :) امیر بابائی می گوید هیچ کس نمی توانست اینقدر زندگی ما را شیرین کند و البته که من هم با او به شدت موافقم

پنج شنبه ها معمولاً  بیشتر فرصت دارم تا به کارهایم برسم و همینطور به گل پسری ، چند وقت پیش خاله کبی و عمو احمد میهمان ما بودند و با دخترش پانیذ جان به گشت و گذار و پارک رفتیم .

دو هفته قبل ميهمان عمه ي آرتين بوديم و بعد هم خانه ي پدربزرگش كل خانواده ي امير خان را ديديم و خوش گذشت و البته كه به آرتين خان از ما بيشتر خوش مي گذرد :) در ضمن بمناسبت رويش جوانه هاي دندان جوجه مان برايش آش دنداني يا به قول مادربزرگش " دنك " درست كردم . مادربزرگ ، خاله فرزانه و خاله اكرم كه خيلي از مزه اش خوششان آمده بود و البته خودم هم :) اميدوارم بقيه هم كه خوردند باب طبعشان بوده باشد ؛ بايد از  همه ي دوستان و بستگاني كه زحمت كشيدند و كادو دادند ممنون باشم ، من اينكار را براي دل خودم  انجام  داده بودم . ما هم مانند خيلي از والدين اصولاً اكثر كارهائي كه به جگر گوشه مان ربط داشته باشد را بخاطر عشق و مهري كه داريم انجام مي دهيم ، بنابراين زحمتهاي بيشتر از اين را هم متقبل مي شويم .

چند روز پیش هم به اتفاق آرتین ، خاله اکرم و الینا جان به پارک رفتیم و  بچه ها کلی بازی و حال کردند ، دیروز هم با امیر بابائی به پارک رفتیم . جمعه را هم به امور منزل رسیدگی کردیم ، چند وقتی بود که آخر هفته در منزل نبودیم و فرصت این کار نبود .

پ.ن ۱ : دیروز سایت بلاگفا فیلتر شده بود ، این اتفاق قبلاً هم یکی دوباری افتاد و مدیر بلاگفا از اینکه اشتباهی این سایت فیلتر میشود خبر داد ، هر چند بنظر میرسد چنین اتفاقهائی در کشور ما جای تعجب ندارد و فیلترینگ لعنتی پایانی نخواهد داشت !

پ.ن ۲ : از دیروز بنظر میرسد ترافیک در تهران کمتر شده ! شاید بدلیل تعطیلی مدارس جهت آماده شدن بچه مدرسه ایها برای امتحانات باشد .

پ.ن ۳ : و اما حدود ۱۱ ماه از زایمانم می گذرد و من هنوز چند کیلوئی اضافه وزن دارم ، خدا را شکر که در دوران بارداری وزن خیلی زیادی اضافه نکردم ، هر چند ۱۴ کیلو اضافه وزن آن دوره همچین کم هم نیست ! هیچ یک از اینها نمی تواند ارزش وجودی گل پسرم را ذره ای هم کم کند و من خدا را شکر میکنم . الان ناگهان به این فکر کردم که سال گذشته در این موقع چه میکردم ؟ یادش بخیر . منتظر بودم . انتظاری شیرین و شیرین و شیرین .

پ.ن ۴ : دیگر اینکه باورتان می شود ما هنوز هم منتظر آمدن برخی از میهمانان نوروزی به منزلمان هستیم !!!


برچسب‌ها: آرتین, خودم
لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1391/02/31 ساعت 14:4 توسط غزاله |


 

دیروز در یک جلسه ی کاری که در محل شرکت برگزار شد جناب مدیرعامل تصمیماتی را از طرف خودشان به پرسنل تحمیل کردند ، نمیدانم برای چه از ما خواست در آن جلسه حضور داشته باشیم ! تصمیماتی که از قبل گرفته شده بود و بنظر میرسید بیشتر جهت اطلاع به ما گفته شده ، هر چند حدود چند روزی بود که ما تا حدودی از این برنامه ها مطلع شده بودیم ولی دیروز بالاخره بطور علنی مطرح شد و جالبترش اینکه باید رد یا قبول این تصمیم را در اسرع وقت اعلام کنیم ! به هر حال من هم به نوبه ی خودم مانند برخی دیگر از همکاران در این مورد اظهار نظر کردم ولی اینطور بنظر رسید که سخنرانی های ما تاثیر چندانی در تغییر این رویه ندارد .

قطعاً این تصمیم بر برنامه های زندگی و کاری خیلی از همکاران تاثیر خواهد گذاشت ، چه بسا این تاثیر مثبت هم باشد ولی در حال حاضر من خیلی موافق این تغییر نیستم ، چرا که برنامه های کاری و زندگی ام بخصوص در مورد آرتین تازه در حال روتین شدن هستند .

به هر حال معمولاً هرگونه تغییری ممکن است با کمی مقاومت و یا شاید هم نگرانی هایی همراه باشد . من خودم فعلاً در این فاز قرار دارم ، هر چند باید در عمل ببینیم که چگونه خواهد شد و البته مثل همیشه با توکل به خدای مهربان که همیشه و در همه جا یار و یاور ماست به آینده امیدوارم .

از اینها که بگذریم امروز ۱۰ ماهگی شاهزاده مان " آرتین " است و من و امیر روز به روز بزرگتر شدن و پیشرفتهایش را می بینیم و لذتش را می بریم و از بابت همین هدیه ی بسیار باارزش ، خدای بزرگ را سپاس می گوییم ، موش موشی دو دندانه که به اطراف غلت می خورد ، سینه خیز می رود و ماما و بابا می گوید ؛ برخی از اصوات دیگر را هم به زبان می آورد ، می خواند و می رقصد و دست میزند و حسابی هم شیطنت میکند ، می گرید و می خندد ، کم کم غذای ما را هم علاوه بر فرنی و سوپ مخصوصش می خورد ، به هوای آلوده هم آلرژی دارد طفلکم و دیگر اینکه عاشق موسیقی و بچه ها و در جمع بودنهاست و بنظر میرسد از مهدش راضی است و در آنجا حال میکند  و در آخر اینکه مامان و بابا جیگرش را بخورند ، البته هنوز نمیدانیم خام خام بخوریمش یا پخته :)   .

شاید بهتر بود این نوشته بود و پانوشته میشد جلسه ی مدیریتی !!!


برچسب‌ها: خودم, آرتین
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/27 ساعت 8:20 توسط غزاله |




روز مادر ، روز زن و روز من مبارك باشد

شادباش به همه ي  فرشته هاي  مهربان روي زمين " مادران عزيز"


امسال اولين سالي است كه لذت مادر شدن را با وجود آرتين عزيزم مي چشم و از اين بابت باز هم خداي مهربان را سپاس مي گويم .

حالا كه ديگر مادر شده ام و دوران بارداري و زايمان را گذراندم و البته زمان پس از آنرا مي گذرانم قطعاً حس و حالم متفاوت از قبل است ، مادران و البته پدران برکت های زندگیمان هستند باید قدرشان را بدانیم .

حال ديگر خوب ميدانم با تقدير و تشكر و كادو نمي توان زحمات يك مادر را جبران كرد . هر چند كه مادران بي منت و بي انتظار عشق مي بخشند و مهر مي ورزند .

مي خواهم دست مادر عزيزم را به گرمي بفشارم و هزاران بوسه بر دست و رويش بزنم تا شايد كمي از زحماتش را جبران كنم . همينطور تشكر كنم از مادر مهربان امير كه در طي دوران بارداري ام بخصوص توجهات و زحماتش قابل تقدير مي باشد .

اميدوارم همه ي مادران همیشه سلامت و شاد باشند و سایه ی پرمهرشان بر سر فرزندانشان باشد .





برچسب‌ها: خودم
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1391/02/23 ساعت 14:48 توسط غزاله |


 

چگونه از زندگی خود انتقام می گیرید ؟ این سوالی است که پس از خواندن مطلب زیر که از طریق ایمیل بدستم رسیده ، برایم مطرح شده است .

خب شاید هرکسی از راه خودش قصد انتقام گیری از زندگی اش را داشته باشد ، در ازای زمان و عمر گران و همه ی چیزهای خوبی که بنظرش از او به یغما می برد و دیگر قابل بازگشت هم نمی باشد ، شاید هم نه اصلاً انتقامی در کار نباشد ؟ اما بنظرم برای آن دسته ی اول ، بهترین و زیباترین حالتش همین است که بیان شده است . به هر حال این دست نوشته ها را شاید خیلی از ماها شنیده و یا خوانده باشیم اما شنیدن و خواندن چندباره ی آن تلنگری دوباره و چندباره است و تامل ما را در این زمینه بیشتر و بیشتر میکند و خلاصه اینکه خالی از لطف نیست .

شاد بودن تنها انتقامی است که می توان از زندگی گرفت . " ارنستو چه گوارا "

 

دیگر اینکه هنوز در حدود ۹۰۰ ایمیل نخوانده دارم که در طی دوران بارداری برایم فرستاده شده و من بدلیل شرایط اورژانسی که داشتم قادر به کار با کامپیوتر و خواندن آنها نبودم ؛ هر چند که بخشهائی از آنها مربوط به پیامهای تبلیغاتی و ... است اما تعداد زیادی از طرف دوستان بوده که روزانه بخشی از آنها را می خوانم ولی به گمانم حالا حالاها زمان ببرد .

این قضیه ی فیلترینگ لعنتی هم همچنان باعث شده در اکثر مواقع نتوانم به سایتهای مورد علاقه ام سر بزنم . از جمله وبلاگهای برخی از دوستان خوبم و فیس بوک و ... راستش گاهی حوصله استفاده از فیلترشکن با این سرعتهای اسفناک اینترنتی هم نیست حالا در کنارش زمان هم مهم است که من با توجه به شرایط فعلی ام گاهی بشدت کم می آورمش . همین زمان را می گویم . اما سعی میکنم از همانی که دارم نهایت استفاده را ببرم باز هم همان زمان را می گویم .

در نهایت اینکه گاهی احساس عذاب وجدان میکنم که شاید برای شاهزاده ی کوچکم وقت کمی دارم و این حس آزارم میدهد . در کنارش که هستم از او انرژی می گیرم ولی گاهی کم می آورم . این بار حس و حال و البته انرژی را می گویم ! به آخر هفته نزدیک میشویم و من آن را دوست دارم چون دو روز ناب با امیر و آرتین دارم و همینطور وقت خوبی برای انتقام گیری از زندگی :)

 


برچسب‌ها: خودم
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/20 ساعت 8:39 توسط غزاله |


 

برای در آغوش گرفتن فرشته ی کوچکم دلم تنگ است .


برچسب‌ها: خودم
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1391/02/19 ساعت 12:59 توسط غزاله |


Home | Archive | Email

ef7e10384c4e410be61679242b1cc0ce