شاهزاده کوچولوی ما دقیقاً در آخرین روز ده ماهگی اش موش موشکی چهار دندانه بود و من در عصر روز چهارشنبه دو جوانه ی کوچک از مروارید را در قسمت پائین جلوی دهان کوچولویش دیدم !!!
اين روزها ديگر شير مامان غزال را هم نمي خورد ، در حال ترك كردن است ، هرچند كه اوايل پس از زايمان ، شير دادن برايم كاري سخت بود و بدتر از آن زخم شدن سينه درد داشت ولي لذت سير كردن فرشته كوچولو و ولع او براي در آغوش ماندنم آنقدر دلچسب و خوب بود كه سختي را دلنشين ميكرد ؛ به هر حال من دلم تنگ ميشود
هر چند كه اين مراحل از رشد او حاكي است و خدا را شكر كه همه چيز در اين مورد مرتب است . حالا ديگر غذا مي خورد و البته شيرخشكش را كه از قبل هم با توجه به كمي شير من مي خورد ؛ پس نوش جانش ![]()
دیروز برای اولین بار خودش را بصورت سینه خیز به پشت در اتاقی رساند که من در آن بودم ، تنها مانده بود و آن وقت دیدم صدای نق نقش از پشت در میاید ، تازگیها دوست دارد در اکثر وقتها در کنارش باشیم ، سرش را بر روی شانه هایمان می گذارد و آرام می آرامد و یا اینکه در هنگامی که امیر و بخصوص من دراز می کشیم در کنارمان دراز می کشد و بازی می کند و گاهی همینطوری به خواب می رود ، بنظر ما او بهترین پسر دنیاست ، شاید دیگر چنین فرزندی گیرمان نیاید
دیشب هم حرکتش در خواب خیلی جالب بود ، هر چند که در نوزادی هم در خواب لبخند میزد و همینطور می گریست اما نیمه شب قبل حدود ساعت سه دو سه باری در خواب با صدای بلند به قول امیرخان ، غش غش خندید و از آنجائیکه او هنوز با ما می خوابد ما هم از صدای خنده اش بیدار شدیم و خندیدیم ، گوئی فرشته ها در رویائی سبز و قشنگ ، پسرکم را به خنده وا میداشتند :) امیر بابائی می گوید هیچ کس نمی توانست اینقدر زندگی ما را شیرین کند و البته که من هم با او به شدت موافقم ![]()
پنج شنبه ها معمولاً بیشتر فرصت دارم تا به کارهایم برسم و همینطور به گل پسری ، چند وقت پیش خاله کبی و عمو احمد میهمان ما بودند و با دخترش پانیذ جان به گشت و گذار و پارک رفتیم .
دو هفته قبل ميهمان عمه ي آرتين بوديم و بعد هم خانه ي پدربزرگش كل خانواده ي امير خان را ديديم و خوش گذشت و البته كه به آرتين خان از ما بيشتر خوش مي گذرد :) در ضمن بمناسبت رويش جوانه هاي دندان جوجه مان برايش آش دنداني يا به قول مادربزرگش " دنك " درست كردم . مادربزرگ ، خاله فرزانه و خاله اكرم كه خيلي از مزه اش خوششان آمده بود و البته خودم هم :) اميدوارم بقيه هم كه خوردند باب طبعشان بوده باشد ؛ بايد از همه ي دوستان و بستگاني كه زحمت كشيدند و كادو دادند ممنون باشم ، من اينكار را براي دل خودم انجام داده بودم . ما هم مانند خيلي از والدين اصولاً اكثر كارهائي كه به جگر گوشه مان ربط داشته باشد را بخاطر عشق و مهري كه داريم انجام مي دهيم ، بنابراين زحمتهاي بيشتر از اين را هم متقبل مي شويم .
چند روز پیش هم به اتفاق آرتین ، خاله اکرم و الینا جان به پارک رفتیم و بچه ها کلی بازی و حال کردند ، دیروز هم با امیر بابائی به پارک رفتیم . جمعه را هم به امور منزل رسیدگی کردیم ، چند وقتی بود که آخر هفته در منزل نبودیم و فرصت این کار نبود .
پ.ن ۱ : دیروز سایت بلاگفا فیلتر شده بود ، این اتفاق قبلاً هم یکی دوباری افتاد و مدیر بلاگفا از اینکه اشتباهی این سایت فیلتر میشود خبر داد ، هر چند بنظر میرسد چنین اتفاقهائی در کشور ما جای تعجب ندارد و فیلترینگ لعنتی پایانی نخواهد داشت !
پ.ن ۲ : از دیروز بنظر میرسد ترافیک در تهران کمتر شده ! شاید بدلیل تعطیلی مدارس جهت آماده شدن بچه مدرسه ایها برای امتحانات باشد .
پ.ن ۳ : و اما حدود ۱۱ ماه از زایمانم می گذرد و من هنوز چند کیلوئی اضافه وزن دارم ، خدا را شکر که در دوران بارداری وزن خیلی زیادی اضافه نکردم ، هر چند ۱۴ کیلو اضافه وزن آن دوره همچین کم هم نیست ! هیچ یک از اینها نمی تواند ارزش وجودی گل پسرم را ذره ای هم کم کند و من خدا را شکر میکنم . الان ناگهان به این فکر کردم که سال گذشته در این موقع چه میکردم ؟ یادش بخیر . منتظر بودم . انتظاری شیرین و شیرین و شیرین .
پ.ن ۴ : دیگر اینکه باورتان می شود ما هنوز هم منتظر آمدن برخی از میهمانان نوروزی به منزلمان هستیم !!!
برچسبها: آرتین, خودم

